جوانی بود بسیار شرور وبی عار,که اهالی محل از دست اوبه تنگ امده بدند.
مردم نزد کدخدای محله رفته وشکایت کردند .
کد خدا گفت :برای او زنی بگیرید شاید دست از شرارت بردارد.
زنی را برای او عقد کردندچند روز بعد ان جوان قدری نان خریدوبه دست راست خود گرفت ودست چپش ماست خریده بوددر کاسه کرده بود انگاه عازم خانه اش شد که سگی به اوحمله ور کرد وشروع به شرارت کرد.
جوان گفت:ای سگ!از شرارت دست بردار,والا به کدخدا میگویم که تورا زن بدهد تامثل من شوی!!
سلام.
... بنده خدا چی کشیده!!!
می پسندمش
سلاممم
دیگه دیگه!!!
به سلیقتون احترام میگذاریم