دراز کشیده بود و به چرخش پنکه سقفی خیره شده بود. صدای تلویزیون می آمد.
داشت ربنا می خواند. یادش آمد هر سال این موقع خانه اش بود و داشت برای بچه هایش و شوهرش افطاری آماده می کرد.
گونه اش سرخ شد و قطره اشکی سر خورد و پایین آمد.
پرستار آمد، وقت تزریقش شده بود.