می گوید انگار صاعقه ای زده و تمام مولکولهایم اول رعشه و حالا رقصی ابدی گرفته اند .
غذا خوردنم ..نگاه ...راه رفتن ....پوشیدن ...نقاشی هایم ....اواز گوش کردن و زمزمه های گاهبگاهم ....شوخی ها و خنده هایم ...نوشتنم حتی ...فرق کرده . نکرده ؟
مثل گلدان گلی هستم که چند روز اول امدنش به محیطی تازه برگهایش زرد شده و چند تایی هم می ریزند و بعد دوباره جان می گیرد ....جوانه می زند و به گل می نشیند و...
من اما نمی دانم انقدر زنده خواهم ماند تا فصل گل نشستن و میوه دادنم را ببینم ...
می گوید خواب مادرش را دیده ...خودش را نه وجودش را حس کرده ....امده کنارش پشت او و روی تخت تنهاییش دراز کشیده .... و سنگینی عجیب نشسته بر دست و پایش لذت دیدنش را از او گرفته ....
می گوید اینبار خواب نبود فرق داشت ...بیداری ناهشیاری شاید ....
و میان خنده هایش می گرید که بازهم اخرین جمله نقش بسته روی ذهنش پشت گوشی تلفن تنها ۲ روز پیش از مرگش می پیچد توی گوشهایش ....بلند .... "مادر برایت بمیرد مواظب خودت باش سرما نخوری "...
می گوید صدای گریه های زیر و لطیفش را که پشت گوشی تلفن شنیدم و صدای نفسهای مادرانه خواهرم را که با اشتیاق از نوزاد تازه بدنیا آمده اش برایم می گفت و من انگار می دیدمش بوضوح ....در آغوشش گرفته ...
و حس زلالی را می دیدم که در وجود من هم جاری است اما بی بستر و مقصد ....
می گوید مژدگانی بدنیا امدنش را به هر دویشان دادم ...شمعی را روشن کردم مقابل عکس پدربزرگ و مادربزرگ پسرک کوچولو و دوست داشنی خواهرم...و فاتحه ای خواندم برای آرامش و شادی روحشان .