سلمان

-ای ابا عبدالله!حال از حسب ونسب خود بگو.


سلمان که از ماهیت این پرسش با خبر است نگاهش را بین جمع صحابه تقسیم می کند ولبخندی


ملیح بر لبان خود می نشاند آنگاه لب گشوده می گوید:


_من سلمان پسر بنده خدا هستم .


نگاه ها متوجه اوست وعقربه دلها به سوی کلامش سلمان با وقار و متانت ادامه می دهد:


_من گمراه بودم خدایم با محمد هدایتم نمود.برده بودم خداوند توسط محمد آزادم کرد.فقیر ونادار بودم


وخدا به دست محمد بی نیازم کرد. این است حسب ونسب من.

                   

                                                      بر گرفته از کتاب( سلمان حقیقت جاویدان )کتاب جالیه

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد